ساعت دیواری هم فهمید حس غریب رفتن را.
بعد از کوچ درخت ها بود که جایی پیش از سه بعد از ظهر از کار افتاد.
فرشته ی ماهی به دست میان حوض تنها مانده
پرنده ها حیاط بی درخت را دوست ندارند
و گربه ها فرشته ها را
کبریت می کشم و دود می شوم میان پک های نامنظمی که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند
تن عریان چای، ورم میکند توی داغی استکان و ریشه می دهد در سرتاسر زلالی آب
من مرثیه نویس خانه هایی هستم که خاطره می شوند
مرثیه نویس درخت هایی که پنهانی، زیر آفتابِ بی جان زمستان اره می شوند
و هیچ کس حواسش به خرمالوی روی شاخه نیست
اندکی صدای تبر آمد، و بعد بوی هیزم و کارگران افغانی باغچه ها را صاف می کردند.
آهای آقایی که چک های پر از صفر می نویسی، تو چه می فهمی من عصر همین پنجشنبه، زیر همین درخت قرمزی که حتی برگ هاش را ندیدی، چه زندگی ها کرده ام.
تو چه می فهمی زیر این سقف ها که فرو می ریزیشان، چقدر قصه بر من و اهالی دیگر این خانه گذشته.
حرمت داشت سکوت این خانه؛ تو شکستیش.
تو خانه ی من، آشیانه ی آن همه پرنده که دوستِ ارزن ها بودند، آشیانه ی آن دو کلاغ را که اهلیِ همین حوالی بودند و پنگاه گربه ها را که از اهالی این خانه بودند، ویران کردی.
هوای خانه پس است و صندلی رو به پاییز ِ توی ِ قاب تلو تلو می خورد؛ شاید لحظه ایی قاب خالی پنجره را فراموش کند.
پشت می کنم به پنجره و هیچ ِ بزرگ در تمام ِ خانه جاری می شود...
□
از آن پنجم دیماه ِبم دو روز گذشته بود که تلویزیون برای جلب کمک های مردمی به زلزله زدگان تیزری پخش کرد که یک خانم میانسال با روپوش و مقنعه ی سیاهِ خاکی شبیه معلم ها رو به گزارشگر لبخند بغض دار می زد و
." می گفت: " وقتی رودبار زلزله آمده بود ما با خرماي بم زنده ماندیم
بعد، سازی که علیزاده برای زلزله ی رودبار نواخته بود* روی تصاویر خانه های ویران پخش می شد و جمله ی آخر خانم اکو می شد؛
:یک بار. دوبار. سه بار
.ما با خرماي بم زنده ماندیم
با خرمای بم زنده ماندیم
...با خرمای بم
نمی دانم اثر بغض بلاتکلیف آن خانم بود یا زخمه های زخمی علیزاده که فردای پخش آن آگهی، تعداد آدم هایی که بی خوف پس لرزه ها برای اعزام به بم ثبت نام کردند چند اتوبوس بیشتر شد
□
. يك بار سر سراشیبی زغالْ چال علیزاده را ديدم
آقا! آن ایام عسرتي که موج ِسنگینْ گذر بی شوقی و تعلیق نفس بُرمان کرده بود ؛"
"ما با ساز تو تاب آوردیم...با ساز تو
.توی دلم گفتم. خوف کردم از چهره ی بی حالت و تند خویی معروفش. سلام هم نکردم حتی
به كارگر افغانی ایستگاه اشاره کردم آمد. دوتومن گذاشتم کف دستش
.گفتم اين کاغذ را بده به آن آقا که دست هاش را گره کرده پشت کمرش می رود بالا
نه لازم نیست! سواد داري؟ -
.داشت
! پس اين كه اينجا نوشتم را داد بزن و بخوان -
.و به تاخت سراشیبی عبوس را سُریدم پایین
□
". ورِ سفید پاکت آدامس نوشته بودم: "ما بی پدری ِ غروب جمعه را با ساز علیزاده تاب می آوریم
گفتم لابد صداي پسرك اكو مي شود در كوه
: يك بار دوبار سه بار
با ساز علیزاده تاب مي آوريم
با ساز عليزاده
...ساز علیزاده
--------------------------------------------------------------------
آلبوم "آوای مهر"- حسین علیزاده - 1370*
:قطعه ی عمق فاجعه از آوای مهر را از اینجا دریافت کنید
http://www.4shared.com/audio/tIM-hpeL/10_Depth_of_Catastrophe.html
چشمه گفت که خواهد جوشید
آب گفت که خواهد خروشید
درخت گفت که شکوفه خواهد داد
شکوفه گفت که بار خواهد آورد
تابستان گفت که به پیشواز پاییز خواهد رفت
پاییز گفت که زیباترین رنگین کمانش را خواهد بخشید
زمستان گفت که قصه خواهد آورد
قصه گفت که شاه پریان را خواهد آورد
شاه پریان گفت که به دروغ رختی تازه خواهد پوشاند
آسمان گفت که خواهد بارید
و زمین گفت که مرا خواهد بلعید
---
پرویز رجبی، دیوار نوشت ها. سرانجام
عنوان بر گرفته از شعر "ساعت کار می کند"، شهرام شیدایی
یک- تا این لحظه هیچ پیش نیامده بود که شروع کننده ی کاری، من باشم
حتی نفردوم و دنباله رو نیز نبوده ام
همیشه یک گوشه ای در سایه، ماست خود را خوردم و
زندگی کُند و بی نوسانم را به نظاره نشسته ام
اما این دیگر فرق می کند.نمی دانم از کبرِسن و کم حصلگی ناشی از آن است یا افزایش احترام به خویشتن؛ اما دیگر نمی خواهم و نمی توانم به خاطر حفظ آرامش جاری و خوش آمد اطرافیان
تن به کاری دهم که این همه نمی خواهمش
:دو- این روزها که تمام شود؛همه ی انرژیهای نداشته ام را بسیج خواه کرد برای کلید زدنِ این پروژه
."کمپین حذف دید و بازدید و بازدید و بازدیدهای اجباری از مراسم آئینی نوروز"
.منافعم ایجاب می کند. منافع درونگرایانه ام ایجاب می کند موسس این کمپین باشم
سه- اساسنامه اش را این گونه اگر آغاز کنم چه طور است؟
.در "مهمانی های طولانی غمناک"، هستند آدم هایی که ته نشین می شوند
.همان ها که به قدر کفایت انرژی برای بیرون از خود ندارند
،در مهمانی های طولانی غمناکِ مداوم، هستند آدمهایی که مثل ماشین ِبنزین تمام کرده
..."به پت پت می افتند. تمام می شوند
چهار- آخر از این غم انگیزتر هم می شود؟
"بهار آمد و شمشادها جوان شده اند/پرندگار مهاجر فلان فلان شده اند"
ملودی اینقدر یخ و کلیشه ای و تخمی آخر؟ همان سال ها هم غصه به دل آدم هوار می شد با شنیدن این ترانه ی بیژن خاوری
پنج- این که یک سال یکی را نبینی و در هفت روز اول نوروزهجده بار مجبور شوی کنارش تخمه بشکنی آدم را دق می دهد
شنیدن مداوم حرف های تکراری از آدم هایی که خیلی زود "مارک آل از رید" می شوند حال گیریِ حقی ست به حضرت عبّاس؛خاصه اگر این جماعتِ کاسه ی آجیل به دست اصرار داشته باشند در عرض پنج دقیقه کل فعالیت های سال گذشته ات را برایشان بریزی روی دایره و تو که هیچ برنامه ای نداشتی و نداری ونمی خواهی هیچ کاری کنی
.لال مونی بگیری در جواب
یا حرف های پرکننده ی عریضه از این دست که چرا زن نمی گیری و درست را ادامه نمی دهی و تو از نگاه مضطرب پدر که منتظر پاسخ توست شرم کنی و نگویی گورپدر ادامه ی تحصیل و حیاء مانع شود همانجا در جمع بشاشی به این لایف استایل کلاسیکِ درس بخوان- مدرک بگیر- کارکن- ازدواج کن- بچه بزا و بازنشست شو و بعد بمیر
!خدایا مرگ مرا نزدیک کن
:شش-بدتر از اینها می خواهی
چه خبر؟ چه خبر؟ چه خبرهایی که اگر خبری نباشد، نوبه ی اول و دوم به لبخند و "سلامتی گفتن" رفع و رجوع میشود و از سه بار که بیشتر شد میل مبهمی جمله ی "دسته تبر به ماتحت آدم بی خبر" را تا پشت لوزه ها و زبانکوچکت بالا میاورد آن قدر که مجبور شوی با یک قلپ چای دارجیلینگِ هِل تپانده بفرستیش پایین
هفت- والله که چهارده روز استراحت مطلق لازم دارد درمان تخریبی که به جان آدم وارد می کند این صف مهمان های گیر کرده توی هم در راه پله های شمایی که پدرت بزرگ خاندان است و همه همین یک روز مسابقه دارند زودتر تلکیفشان را رفع کنند و بعد صدای تمام نشدنی کاسه و بشقاب های کریستال و بوی ادکلن های گرم و شیرین و چخ چخ شکستن تخمه ژاپنی و تق تق پاشنه ی کفش ها و خنده های رگباری و دودا دودا دود سیگارها
و رینگ تُن های پرت و پلای موبایل ها و نور کور کننده ی لوسترها و خش خش به هم کشیده شدن پاچه ی شلوارهای جین نو و بایرامیز موبارک های بی تنوع و بی خلاقیت و همه با یک رنگ و یک آهنگ و یک لبخند سی و دو دندانی
هشت- رفقا اگر وعده بگیرند و نروی؛ می گویند خودش را چس کرده؛ به درک
فامیل اگر دوره ای بگیرند و نباشی، می گویند طفلک مردم گریز است، خجالتی ست و پدر بیچاره دست و پا می زند تعبیر آبرومندانه تری از انزوا ارائه دهد
"! و مثلا به جاش بگوید" بچه هادرونگراهستند
نُه- در اساسنامه خواهم نوشت بعضی آدم ها هستند که در مهمانی های شلوغ ِ مکرر مثل یک موشِ گیر افتاده در یک چارچوب بسته ی ناامن
.به درودیوار می زنند که برگردند توی سوراخ تاریک خود
،من یکی از همان موش های ایکبیری مردم گریزم که بعد از هر مراسم فرسایشی نوروز
.دلم می خواهد تا اطلاع بعدی شب باشد، سکوت باشد و کویر و تنهایی اش
.به معده ی نهنگی که یونس سلام الله 3 روز توش نشسته بود قسم سوخت روحم تمام می شود
نیاز دارم چند روزی کرکره را پایین بکشم و در تاریکی به سقف زل بزنم
ده- منشور کمپین را که تنظیم کردم ؛ برای امضا گرفتن درِ خانه ی تک تک شما می آیم. یک میلیون امضاء که جمع شد، به مبارکی این پیروزی، یک مهمانی یک میلیونیِ طولانی برپا می کنیم با آجیل و شیرینی و میوه وماکولات و مشروباتِ حق و با این آهنگ منصور،بری باخ،همگی لزگی می رقصیم
فروردین هزار و سیصد و همیشه
-----------------------------------------
پسنوشت:
ینی از همین الان اضطراب نوروز نودویکو دارم
خداوندا یه سیل بفرست بیاد من یکی رو ببره جایی در سواحل غربی جزایر سیچیل بندازه کناره یه نهنگ سیاه پوست سال دیگه عید اینجا نباشم
باشه؟
یک...دو... سه
یک...دو... سه
یک...دو... سه
نمیدانم بهخاطر ریتم سهضربیاش است یا صدای خستهی پروانه و ارکستری که بوی خاک میدهد؛ یا اصلاً برای خنکای تاریک اتاقی که اول بار ترانه را آنجا شنیدم؛
اما همینکه نوازندهی پیر آرشه به دست میگیرد، یک مُشت تصویر میریزد توی کاسهی سر آدم.
"کافهای با بوی چوب نم کشیده و صندلیهای غژغژی لهستانی و مردانی با کت و شلوار تیره و چرک که سیگار به دست، به پیک مشروبشان زل زدهاند یا به زن آوازخوانی لبخند میزنند که بی اعتنا به آن مِه غلیظ و چسبندهی فضا و صدای پیکهایی که به سلامتی او به هم میخورند؛ چشمهاش را بسته، از "شبهای طهران" میخواند.
با سرانگشت ضرب گرفتهای روی میز
یک...دو... سه
یک...دو... سه
یک...دو... سه
"ای که چو من بی- دا- ری/مستی خود یا- دآ- ری...
منتظری...
منتظری..."
انگشتهات معلق میماند روی هوا؛ تا آنجا که زن صدایش را پایین بیاورد و با آن غم کهنهای که نشسته روی حنجرهاش ادامه دهد "منتظری روز- آ – ید"...
باز هم انگشتها جا میماند از ریتم. گیر میکنی توی پیچِ غلتی که پروانه به "حال" داده."عاشق در همه حال" ... عاشق در همه حال چی؟
صدایش ته نشین میشود توی غبار توتونهای بیاسانس.انگار دارد لب میزند .
دیگر صدا را نمیشنوی. نه تو، نه آن مرد میانسال با بند شلوار خاکستری و کلاه انگلیسی که از پشت میزش بلند شده، زیر لب چیزی میخواند و با خودش والس میرقصد.
با این سبیلهای بیحال که رو به پایین افتاده، شبیه آدمهاییست که تنها دستاوردشان از دست دادن بوده.
باقی فکر میکنند او مست است و تو می دانی در مستی نمیشود به این خوبی والس رقصید.
مرد، معشوقهی خیالی را در آغوش گرفته و دور میزها چرخ میزند.
"منتظری روز- آ-ید/عقدهی دل بگ- شا- ید/این شبِ غم- یا- بد- پایان"
درست همینجا بود که از ریتم افتاد.
یییک - دووو – سسسسه
کش میآید پاهایش. کشیده میشود روی کاشیهای سفید با رگههای سبز و قهوهای کف کافه. چرخ چرخ میزند و با صدای زنگزدهاش میخواند: این شب غم...این شب غم
دلشوره میگیری نکند یادش برود باقی شعر را.
حواس مرد اما به معشوقهی خیالی اش است که با هر چرخ بزرگتر میشود انگار. آنقدر که دیگر توی آغوشاش جا نمیگیرد. انگار رها شده؛ رفته.
لولای شکستهی در نالهای میکند و باد، دو لنگهی در کافه را، آرام ، به هم جفت میکند."
---------------------------------------------------------------
پسنوشت:
* ترانه را "کریم فکور سروده" و "مجید وفادار" همسر پروانه آهنگش را ساخته.
"شبهای طهران" را با صدای پروانه از اینجا بشنوید: http://www.4shared.com/audio/yKhErqDd/Shabhaye_Tehran.htm
* پری ملکی، خواننده و مدرس آواز شبهای تهران را بازخوانی کرده. اجرای پری ملکی را میشود از اینجا دانلود کرد: http://www.4shared.com/audio/4PBSiVHU/pari_maleki_shabhaye_tehran.htm
* متن شعر از اینجا: http://listenpersian.com/?p=25272
* دربارهی "شبهای طهران":http://www.iranold.net/Singer/Parvaneh/Parvaneh-Shabhai%20Tehran.htm
* ویدئویی در فیس بوک مربوط به پخش رادیویی این اثر:
http://www.facebook.com/video/video.php?v=1158751025830
تریاک گران شده(نقطه)
اعصاب ِ پدر سگیست.
شبِ عیدی هر روز خانه را میتکانـد دست تنها.
من، دست راست پدر بودم که شکستم.
تو را گمان میکردم از روزی که رفتی رستی.
برای تعطیلات در هر خرابشدهای که هستی بمان.
خانه دل آشوبه دارد.
نوروز را به حرمت و آغوشِ پذیرای صاحب و بزرگ ِخانه به دیده بوسی میروند.
برنگرد، که قبای پدریِ این خانه به برِ سر سلسلهی سگسانان است.
نه فقط به خاطر اینکه تا زانو فرو می کندَت در گِلِ گذشته و دیگر چارهای نداری جز چنگ زدن به هر آنچه مدتهاست تمام شده.
نوستالژی گـُه است ناتانائیل، به خاطر اشکهای امروز عصر تو که در گزشِ سوز بی پیر این دیماه نزدیک بود قندیل ببندد روی گونههات
همهی عمر دل نگران بودی مبادا از وسط ِخانهی خاطرههات اتوبان رد کنند.
غروب هر جمعه میرفتی مینشستی پای پلههاش، مرور میکردی تک تک خاطرههای کپک زدهی کودکی را که چی؟
که مثلا پاسبانِ پانصد و هفتاد متر از جغرافیای ذهنت باشی که نرود زیر بولدوزر؟
دستهات را از روی صورتت بردار ناتی. نگاه کن!
این خانه هم تمام شد و رفت زیر خاک ،مثل صاحبش که حالا بیست و یک سال تمام است چسبیده به خاک.
اصلا تو چه فرقی داری با آقا جان ِخدابیامرز که اینطور چسبیدهای به مشتی آجر و چند تخته سنگ و ریشههای از خاک بیرون زدهی درختان کاج خیابان پانزدهم؟
بلند شو برویم ناتانائیل تا سرکارگر این بنّاها شکیباییش به آخر نرسیده.
خوب همهی آدمها یک جایی به دنیا میآیند، یک مشت همبازی دارند احتمالاً و یک سری خاطره از بچگیهاشان.
کجای این خاطرات جلبک بسته اینهمه قیمتیست که اینطور دست میکشی روی آوار نمور خانهی کودکیهات؟
گیریم این تکه مرمر شکسته مال همان حفاظ ِ پلهها باشد که تو و پییِر خُله، سالها کون خیز از طبقهی دوم سُریده بودید رویش تا پایین پاگرد راهرو.
بلند شو برویم.
اصلاً بیا این اخلاق گُهمان را بریزیم دور ناتی. مگر ما چه گذشتهی درخشانی داشتیم که حالا اینطور عزادار از دست رفتن سمبلش هستی؟
میدانی ناتی؟ این حسّ ِ بوی نا گرفتهی نوستالژی، بد جوری زنجیرمان کرده به عهد قدیم.
نمیبینی؟
نمیگذارد یک قدم جلو برویم. هیچ حواست هست؟ میروی نصف حقوقت را میدهی یک اتو زغالی گندیده میخری که چی را برایت زنده کند آخر؟
خاطرهی آن عصر نکبتی که موکت راهرو آقاجان را سوزاندیم و از ترس ِدودی که فضا را گرفته بودیم اتو را همانطور رها کردیم و سگدو زدیم تا آن زیر زمین تاریک که پر بود از صدای موش و مارهای داستانهای خاله؟
باز خدا رحم کرده بیماری نوستول تِـرِکانی من به غلظت تو نیست.
و اِلاّ با هزار کیلومتر فاصله ازخاکی که اسمش را گذاشتهاند خانه، بازهم به شنیدن نوای "آستان جانان" باید در به در میشدیم و آنجا که میخواند "سینه مالامال درد است" هی با کف دست میکوبیدیم روی پیشانی و سر تکان میدادیم وعین غربتیها بغض میکردیم که چی؟ که یاد خانه کردهایم مثلاً؟
حالا گیریم والدهی محمدرضا بارِ شکمش را در خاک همان گورستانی زمین نمیگذاشت که ننهمان ما را؛ اسباب زنجیر شدن به چیزی مثل گذشته، فراوان است ناتی.
عینهو آن رفیقمان که با صدای طرب انگیز و ریتم ششوهشت باقلاما هم به چنان هق هقی میافتاد که میگفتی مجلس عزای مادرش است.طرف هوم سیک شده بود و این حرفها.
بلند شو ناتی!
نگذار بازهم هزار صفحه خاطره و آلبوم عکس را خِرکِش کنیم دنبالمان که هر کجای دنیا رفتیم همین گهی باشیم که اینجا بودیم.
میدانی ناتانائیل؟
من پیش از تو از خراب شدن خانهی خیابان پانزدهم خبر داشتم. میخواهی بدانی چه کردم؟
دیگر وقتش بود. یک کیسهی زبالهی مشکی برداشتم رفتم سراغ ِ "گنجه" هر چیز بدرد نخوری که فقط بار بود روی عاطفهام ریختم توی کیسه.
از شیشهی خالی ادکلونِ جادور که عباس از پاریس سوغات آورده بود تا پوست آدمس موزی بعد ازاولین سیگار با پریسیما و آن نِی ِنوشابهی لوله شده که در اولین دعوام با تریسین از خشم دور انگشتانم پیچیده بودم در کافه کا و پاکت خالی سوپ آمادهای که فروغ جان هفت سال پیش که هر دومان سرماخورده بودیم برایمان آورد و همهی کارتهای صدآفرین مدرسه و شکلات گندیدهای که اولین هنرجو برایم از دبی آورده بود پنج سال پیش وبرگههای احضار اولیایی که هرگز به دست اولیا نرسید و اوووه، هزار آت و آشغال دیگر که عین یک موش ترسو از تمام شدن آذوقهی مثلاً عاطفی دور خودم جمع کرده بودم. شاید هم آن خنزر پنزرها مُهرو نشان و سند بودند که آری روزی یک نفری نگران گلو درد ما بوده و کسی دوستمان داشته و چه.
همه را ناتی همه را که بیست و پنج سال تمام بقچه پیچ کرده بودم دردولابچهی دلم، ریختم توی آن کیسهی پلاستیکی سیاه.
دیشب که رفتگر شیفت شب آمد، همان که با صدای خش خش جاروی نیمه شبش هم دلت غنج میرود؛ رفتم پایین، صداش کردم، یک اسکناس پنج تومانی گذاشتم کف دستش و کیسه را انگار که جنازهی بچهی سقط شدهام توش است؛ دادم بِـبَرد.
باید رها میشدم از "سبکی تحمل ناپذیر" بار این گذشته ناتی. میفهمی؟
نمیدانم چه اهمیتی داشت اما از رفتگر اسمش را پرسیدم. چه فرقی میکرد اصغر باشد یا حسین یا جمعه، اما اسمش یوسف بود.
میخواستم رفتنش را ببینم. سایهی لرزان یوسف رفتگر هنوز از سر کوچه پیدا بود. حکماً در خلوتی ِ این نیمه شب اگر صداش بزنم، صدام را می شنود و بر میگردد.
نمیدانی چه خراشی میداد دلم را تک تک ثانیه هایی که در تاریکی کوچه رفتن آقا یوسف را تماشا میکردم.
نمیدانی چه دقایق پر تردیدی بود حد فاصلی که درِ خانه تا سر کوچه و ماشین شهرداری را طی کرد یوسف.
اما ؛ آخر همه چیز تمام میشود ناتی. باید تمام شود. مثل همین چهار تار ِموی لاجونِ فرق سر ِمن که بالاخره عمرش سر میرسد.
مثل روزهایی که تو میتوانستی توی مستراح خودت رابا آب یخ بشوری و حالا نمیتوانی.
مثل کلاس یوگامان که با رفتن معلم تمام شد برایمان.
نمیبینی اگر طناب نوستالژی گیر پاهامان نبود، آدموار میرفتیم سر ِ یک کلاس دیگر؟
تن و جانمان خشک شده بود از سکون اما دستمان نمیرفت زنگ جایی دیگر و مکتبی دیگر را بزنیم چرا که تنها او، معلم پیشینمان، آنجا که درازکِش، همهی بار تن و روحمان را به زمین میسپاردیم، ضبط و موسیقی آرام مدیتیشن را قطع میکرد، میگفت چشمهامان را ببندیم و شروع میکرد به خواندن. برایمان آواز ِ اصفهان میخواند و ما چرخ میزدیم در آبی ِ کاشیهای مسجد شاه و لَخت و بیهوش میشدیم از جادوی چکاوک غمگینِ گلویش.
تمام شد ناتی جان. معلممان رفت، مهاجرت کرد و حالا لابد دارد با بچههایش یک گوشهای در سواحل سیچیل ریلکس میکند.
به جانِ ناتی اگر یک بار دیگر بخوانی "رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی" آنهم در کُردی بیات، سرم را می پُکانم.
دِ آخر آدم حسابی! بهـِل کن این خارِ مغیلانی را که میگویی پاگیرت شده.
تمام میشود روزهای خوب و بد ناتی. تمام میشوند کارها، مکانها، آدمها.
خانهی خراب شده، مثل آدم ِرفته نیست که نمک بریزی توی کفشش که برگردد.
خانهی آوار شده، مثل رفیقِ مهاجر نیست که آب بریزی پشت سرش، شاید برگردد.
خانهی مخروبه تمام شده دیگر.
بلند شو برویم.
بعد از این، هر گاه از خیابان پانزدهم گذشتی؛ یک ترمُزَک کفایت میکند برای مرور و پاسداشت ِ شصت سال خاطره.
بعد؛ دستی را بخوابان، دنده را یک کن، پدال گاز را فشار بده و از کوچه ی خاطرهها ، برای همیشه برو بیرون.
نوشتهء هانیه
به برکت کارِ تازه، در آمدیم از رخوت ِ مدام
سحر خیز شدیم، کاممان روا شده
حرفمان در رو دارد. حرمت نگه می دارند اهالیِ اینجا
شکر ِ رب رحیم، دخل و خرجمان جفت و جور شده
مدارا می کنیم با دوری ِ راه که انگ ِ راحت طلبی نخوریم
باران هم که باریده
خلاصه بهانه ای نمانده برای خلق سگی
مزاج ِ ما اما، بدجوری دم دمی است
به عادت قدیم، بخیلیم توی خوش رویی
غفلتاْ درز ِ دیوار را بهانه می کنیم برای بد اخمی
همه ی اینها را گفتیم که بگوییم
تا خوبیم،بیـــــــــا
عنوان برگرفته از دیوان حافظ ـ رباعی دوم
به قلم: ریحانه