تبليغاتX
خلوت گزیده - مرثیه ایی برای خانه ایی که هیچ می شود
 

ساعت دیواری هم فهمید حس غریب رفتن را.

بعد از کوچ درخت ها بود که جایی پیش از سه بعد از ظهر از کار افتاد.

فرشته ی ماهی به دست میان حوض تنها مانده

پرنده ها حیاط بی درخت را دوست ندارند

و گربه ها فرشته ها را

کبریت می کشم و دود می شوم میان پک های نامنظمی که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند

تن عریان چای، ورم میکند توی داغی استکان و ریشه می دهد در سرتاسر زلالی آب

من مرثیه نویس خانه هایی هستم که خاطره می شوند

مرثیه نویس درخت هایی که پنهانی، زیر آفتابِ بی جان زمستان اره می شوند

و هیچ کس حواسش به خرمالوی روی شاخه نیست

اندکی صدای تبر آمد، و بعد بوی هیزم و کارگران افغانی باغچه ها را صاف می کردند.

آهای آقایی که چک های پر از صفر می نویسی، تو چه می فهمی من عصر همین پنجشنبه، زیر همین درخت قرمزی که حتی برگ هاش را ندیدی، چه زندگی ها کرده ام.

تو چه می فهمی زیر این سقف ها که فرو می ریزیشان، چقدر قصه بر من و اهالی دیگر این خانه گذشته.

حرمت داشت سکوت این خانه؛ تو شکستیش.

تو خانه ی من، آشیانه ی  آن همه پرنده که دوستِ ارزن ها بودند، آشیانه ی آن دو کلاغ را که اهلیِ همین حوالی بودند و پنگاه گربه ها را که از اهالی این خانه بودند، ویران کردی.

هوای خانه پس است و صندلی رو به پاییز ِ توی ِ قاب تلو تلو می خورد؛ شاید لحظه ایی قاب خالی پنجره را فراموش کند.

پشت می کنم به پنجره و هیچ ِ بزرگ در تمام ِ خانه جاری می شود...

+ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 0:43 ~